|
خطی از یک زندگی آزادی کجاست ؟
|
حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود
اگر باطل را نمي توان ساقط کرد مي توان رسوا ساخت و اگر حق را نمي توان استقرار بخشيد مي توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت [ 89/09/20 ] [ ] [ محسن ]
[ ]
مرا کسي نساخت . خدا ساخت ,نه آن چنان که کسي ميخواست ,که من کسي نداشتم . کسم خدا بود کس بي کسان ,او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش مي خواست, نه از من پرسيد نه از آن من ديگرم ,من يک گل بي صاحب بودم ,مرا از روح خود در آن دميد, و بر روي خاک و در زير آفتاب ,تنها رهايم کرد. مرا به خودم واگذاشت.....· امروز هر کس بخواهد به راستي از علي پيروي کند تنها مي ماند، هم دشمنان دين با او مي جنگند, و هم متعصبان و مقدس مابان دين، و به نام حمايت از دين شمشير به رويش مي کشند،چنانچه کردند و ديديد و در تاريخ مي خوانيد · خدايا! در برابر ان چه انسان ماندن را به تباهي مي کشد،مرا با " نداشتن و نخواستن رويين تن کن !همه بد بختي هاي انسان بابت همين دو چيز است:چون ، داشتن انسان را محافظه کار و ترسو مي کند !و خواستن ، ادم را بزدل و چاپلوس · سياست در برابرصداقت ديگران خيانت وصداقت در برابر سياست ديگران حماقت · مردم ناموس خدايند ،خانواده خدايند و هيچ کس غيرتمند تر از خدا نسبت به خانواده اش نيست · اگر نميتواني بالا روي ,سبب باش تا از افتادنت فکري بالا رود · انسان به ميزاني كه برخوردارتر است انسان نيست بلكه به ميزاني كه خود را نيازمند تر احساس مي كند نسان است · مرا کسي نساخت . خدا ساخت نه آن چنان که کسي ميخواست که من کسي نداشتم . کسم خدا بود کس بي کسان او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش مي خواست. نه از من پرسيد نه از آن من ديگر من يک گل بي صاحب بودم , مرا از روح خود در آن دميد و بر روي خاک و در زير آفتاب تنها رهايم کرد. مرا به خودم واگذاشت..... · بالاخره،انسانی که در عشق میگدازد و با خدا بیعت کرده است،و در توحید حصار گرفته و جان جامه تقوی به تن دارد و به عرفان میبیند و به حکمت میفهمد و به دعامیخواهد و از عبادت به جوهر ربوبیت میرسد و در عشق میگدازد و در امر و نهی و هجرت و جهاد خود، انسان و جهان را دگر گونه میسازد · بگذار تا شيطنت عشق ,چشمان تو را بر عريانهاي خويش بگشايد. هر چند حاصلي جز رنج وپريشاني نداشته باشد,اما كوري را هر گز به خاطر ارامشش تحمل مكن !.... · اکنون تو با مرگ رفته اي و من،اينجا،تنها به اين اميد دم ميزنم که با هر نفس،گامي به تو نزديکتر ميشوم ....اين زندگي من است · علي از خدا هم تنها تر بود ,خدا براي تنهايي خود انسان را آفريد .محمد كسي چون ابوذر داشت.ولي علي از خدا هم تنهاتر بود... · من کسي را مي ستايم که انديشيدن را به من آموخت، نه انديشه ها را · دنيا را بد ساخته اند... کسي را که دوست داري، تورادوست نمي دارد. کسي که تورا دوست دارد، تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است. زندگي يعني اين. · ارزش هر دل به اندازه تمام حرف هايي است كه براي نگفتن دارد. · عشق در اوج اخلاصش به ايثار رسيده و در اوج ايثار به قساوت... .من چیستم؟ لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ [ 88/06/22 ] [ ] [ محسن ]
[ ]
[ 88/06/21 ] [ ] [ محسن ]
[ ]
وقتی زور ، جامه تقوی می پوشد ، بزرگترین فاجعه در تاریخ پدید می آید ! فاجعه ای که قربانی خاموش و بی دفاعش علی است و فاطمه و بعدها دیدیم که فرزندانشان یکایک و اخلافشان همه !
روزها شیر نمی نالد !!!! در برابر نگاه روباهان ... در برابر نگاه گرگها و در برابر نگاه جانوران .. شیر نمی نالد ... سکوت و وقار و عظمت خویش را بر سرشکنجه آمیزترین دردها حفظ می کند .. اما تنها در شبهاست که شیر می گرید : نیمه شب به طرف نخلستان می رود .. آنجا هیچکس نیست مردم راحت آرمیده اند .. هیچ دردی آنها را در شب بیدار نگاه نداشته است و این مرد تنها که روی این زمین خودش را تنها می یابد .. با این زمین و آسمان بیگانه است و فقط رسالت و وظیفه اش او را با جامعه و این شهر پیوند داده .... پیوند روزمره و همه روزه .......... ولی وقتی که به خودش بر می گردد .. میبیند که تنهاست ... به نخلستان می رود .. و هراسان است که کسی او را در آن حال نبیند ....... که شیر در شب می گرید و تنهائی ... و باز برای اینکه ناله او به گوش هیچ فهم پلیدی و هیچ نگاه آلوده ای نیالاید .. سر در حلقوم چاه فرو می کند و می گرید .... ما تنها بر دردی می گرییم که از شمشیر ابن ملجم در فرقش احساس می کند .... اما این درد علی نیست !!!!..... دردی که چنان روح بزرگی را به ناله در آورده است ... تنهائی است .. که ما آن را نمی شناسیم !!!! باید این درد را بشناسیم نه آن درد را .. که علی درد شمشیر را احساس نمی کند و ما درد علی را احساس نمی کنیم ...........................
“ مسئولیت شیعه بودن “، غیر از آن که یک بحث علمی و فلسفی و اعتقادی بسیار عمیق است، در قلمرو و تحقیق محقق و متفکر و آشنا با مسائل علمی، خود بخود، بحثی عمومی نیز هست، که هرکه به مکتبی - یا مذهبی - معتقد می شود، مسئولیت هایی را متوجه خویش می کند و “ شیعه بودن “ نیز از این قاعده مستثنی نیست. هرکس - در هر سطحی از تفکر علمی - با اعتقاد به هر مکتب و مذهبی، باید خویشتن را در برابر این پرسش بیابد که: “ اعتقادم، چه مسئولیت هایی را متوجهم می کند؟ “ بخصوص وقتی که مسأله “ شیعه بودن “ است و مسئولیت بسیارجدی تر و سنگین تر. چرا که یکی از خصوصیات مذهب تشیع - نسبت به سایر مذاهب برادر در اسلام - تعریف ایمان است... [ 88/06/18 ] [ ] [ محسن ]
[ ]
فرازهایی از کویر (دانلود کویر و 45کتاب دیگر) «وجودم و نوشتنهایم نیز بر سه گونه: «اجتماعیات»، «اسلامیات»، و «کویریات». آنچه تنها مردم میپسند: اجتماعیات، و آنچه هم من و هم مردم: اسلامیات، و آنچه خودم را راضی میکند و احساس میکنم که با آن، نه کار ـ و چه میگویم؟ نه نویسندگی، که زندگی میکنم: کویریات. و از همینجا است تردیدی که همیشه در انتشار اینها دارم و این سیصد صفحه نزدیک ده هزار صفحه از این کلماتی که هر کدام، «پارهای از بودن من است» و نه علمیات و عقلیات، که عصارههای هستی مناند در زیر این سنگ لهکنندهی عصاری زمانه، این «خراس» بیرحمی که با خرپوز بسته و چشم بستهاش، بر روح و مغز و احساس و اعصابم میگردد و میگردد و میگردد و در پایان شب، به همانجا میرسد که در آغاز روز، از آنجا به راه افتاده بود و پیدا است که در این «پوچی دوار»، این «خر»، مفری در پیش ندارد و این سنگ را به جایی نمیبرد و غایتی اگر هست، روغن کشیدن از ما است و نهایتی اگر هست، تفالهای که از ما میماند، در زیر دست و پای این شب و روز «وسواس خناسی» که بر ما میگذرد و «عمر» نام دارد! و تردید من! آیا اینهمه «رنج»، «نفی» و «عبث» را بر جان این نسلی ریختن ـ که سرشار جوانی و امید و ایمان، برخاسته است تا «برود» و «برسد» و «بسازد» ـ مسموم کردن و بیمار ساختن نیست؟ ... من در اینجا تمرینی برای پدید آوردن سبکی تازه در نویسندگی نکردهام. امّا چنین شد است که گویی در آن ساعات که گرم خیالات و غرق اندیشههایی در خلوت تنهایی با خویش بودهام و «بیخویش» مینوشتهام، آنچه بر خیالم میگذشته و یا در دلم میآمده است، بی هیچ کم و کاستی، بر روی این صفحات نقش میبسته است، با همان عریانی و بیقیدی و بینظمی و بیشائبگی و با همان صمیمیت و خلوص مطلقی که معانی و عواطف بر صفحهی ضمیرم، به سرانگشت خیال و خاطره و به نیروی ادراک و احساس، نقش میشده است. در فرهنگ ما، «بثالشکوی »ها و «نفئةالمصدور »ها ـ که دردنامههای روحهای پرقلق و سینههای رنجور و خستهی قربانیان جهل و خشونت ایامند ـ به چنین زبانی نزدیکند و در شعر نیز «غزل» تجلی شور و شوق و اندوه و اضطراب شاعری است که سخنش «اصالت» یافته است و کلماتش، نه آلات انتقال و علائم هدایت، که گلها و گیاهانیاند در شب زمستانی زندگیاش که به پیام اسفند و بوی بهار و نوازش آفتاب، از عمق و زمین حاصلخیز ضمیرش سر میزنند و میرویند و انتقادی که «اهل قاعده» بر آن دارند که غزل «یکدست نیست و در هر بیتی به شاخهای میچرد و موضوع واحد و روح یکپارچهی بیان را فاقد است»، از اینجاست که غزل یک بیان عالی و بالذات است و نه آلی و بالاعتبار، و معانی در آن به زنجیر علیت منطقی به هم بسته نیستند و ارادهی صاحب غرض آنها را به ترتیب معینی برای رساندن نتیجهای به مخاطب، مقدمهوار کنار هم نمیچیند. بلکه «حرف»ها خود به سائقهی آشنایی و همدردی، پیوند تناقض و همانندی و همجواری، یکدیگر را میخوانند و با این تداعیهای آزاد و فطری است که در خلوت ضمیر گرد هم میآیند؛ چه آدمی بخواهد، چه نخواهد، چه بداند، و چه نداند. آنچه در اینجا آمده است، گزیدهایست از هزاران صفحه «بثالشکوی»ها و «غزل»های غیرمنظوم من در حالات و «آنات» ماورایی و مرموزی، در گذار عمر، که با جاذبهی «تأثری» روح همه شعار و دئار خویش فرو میریخته و از بند همهی «بایستن»های همیشگیاش میگریخته و در یک «با خویشتن بودنی، رها از ماسوایش» در آتش آن «معنی که سر در دنبال من داشته» و تسخیرم کرده است، معنیهای پیچیده و متراکم بسیار نیز همراه آمده و در من سر برداشته است. از آن است که هر عاطفهای که در درون سر میزند و میروید و تمام بودن آدمی را فرا میگیرد، کالبد همهی دردها و خاطرهها و نیازها و آرزوهای مرده و مجهول و از پا در رفته را نیز برمیشورد و از روح خود در آنها میدمد و میپرورد و قیامتی شگفت در گورستان ساکت درون برپا میدارد و این رستاخیز را آنها که خواستهاند، به نظم یا نثر برای «دیگران» «گزارش» کنند تباه کردهاند و من هرگز به چنین کوشش بیهودهای نپرداختهام و ننوشتهام و نگفتهام و در آن لحظات جادویی و غریب که در این رستاخیز بودهام، آنچه میدیدهام و «مییافته»ام، خود علیرغم من، و گاه بیخیر من، «حرف و فعل و صوت» مییافته است و سخن میشده است و احساس میکردهام که در این حالتها، نوشتن را به عنوان وسیلهای برای بیان و انتقال این افکار و عواطف استخدام نمیکردهام و برای آن که «بماند و بنماید و بدانند» نمینوشتهام. بلکه تنها از آن رو مینوشتهام که «نمیتوانستهام ننویسم»! و در این هنگامههای «بیخویشی» که کلمات «هر یک انفجاری را در خود به بند میکشیدهاند» و روح را در تنگنای خفقانآور زیستن و بودن بیتاب میساختهاند و دردها و حرفها، بیقرار و هراسان از خاموش مردن، خود، واژههای خویش را برمیگرفتهاند و برای «گفتن» بر سرم میتاختهاند و من، بیطاقت و دردمند، زندانبانی را میمانستهام که زندانیانش بر او شوریده باشند. عمق و روح این شهادت راستین توماس ولف را با تمام بودنم، با راستی حس میکردهام که: «نوشتن برای فراموش کردن است، نه برای به یاد آوردن!» ... این کتاب، به تعبیر سارتر، «شعر»ها و به معنی فارسی کلمه، «غزل»ها و «نفثةالمصدور»های یک سینهی مجروح و «بثالشکوی»های یک «روح کویری» است و این کویر، هم «جهان من» است و هم «تاریخ من» و هم «میهن من» و هم «دل من»، «خویشتن غریب من»، «زیستن بایر و آتشناک من»، و بالأخره، «داستان من» است. و این کویر تشنه و مرموز و گدازان و منتظر و غمگین «بودن»! خوانندهی این سخنان نباید خود را «مخاطب» انگارد، که این سخنان بیمخاطب است. باید «بیننده» و «جوینده»ی آن باشد. الفاظ و عبارات را «نخواند» معانی و عواطف «جمله گشته» و «کلمه شده» را «لمس کند»، «بچشد»، «ببوید»، نه آنچنان که «نامه»ای را «میخواند»؛ آنچنان که «سرگذشتی» را «میبیند». نه آنچنان که به «خطاب» گویندهای «گوش میدهد»، آنچنان که «آوای موسیقی»ای را «میشنود». آنچنان که تنهایی دردمند را میبیند که «خود را مینالد»... که در «کویر» هیچ نیست، نه حرفی، نه کسی، تندبادی سرگشته و بیآرام، در این بیکرانگی تشنه همچون روحی تنها و سرگردان، میوزد و مینالد و میجوید و فریاد میکشد. و تو، چند گامی از «حاشیه»، به درون آی و چشمهایت را با هر دو دستت سایه کن و بی آن که بخواهی «نقد فنی» کنی، به تماشای سرنوشتش بنشین. از زاویهی نگاه من به این دنیا بنگر! با کاروان دل من، با زادفرهنگ من، بر روی جادهی تاریخ من و با تازیانهی رنجها و شوقهای من بر سینهی این کویر بران! تا به «بوی سخنم»، نه به «دلالت الفاظم»، به دل این کویرها راه یابی و در صمیم این «صحرای عمیق» گم شوی و تنهایی و غربت و هراس و شکوه و بیکرانگی و ملکوت و زیباییهای وحشی کویر را تماشا کنی و از آنجا به «ماوراءالطبیعه»ی این «دنیا» و به «غیب» این غمها و شادیهای همه نزدیک و همه پیدا و همه روزمره، سر کشی و آنگاه به نفرین یا آفرین من بنشینی. به هر حال خوانندهی صادق کویر ـ ای دوست، ای دشمن دانا ـ این «شقشقیه» را ـ همچنان که «شقشقیه»ی خویش ـ مشنو، ببین! مخوان، بیاب! و پیش از آن که بیاندیشی تا چه بگویی، بیاندیش که چه میگویم.. ادامه مطلب [ 88/06/07 ] [ ] [ محسن ]
[ ]
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد، گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد، بدین سان بشکند در من، سکوت مرگبارم را......... از ديده بجاي اشك خون مي آيد دل خون شد و از ديده برون مي آيد دل خون شد از اين غصه كه از قصه عشق مي ديد كه آهنگ فسون مي آيد مي رفت و دو چشم انتظارم بر راه كان عمر كه رفت باز چون مي آيد با لاله كه گفت حال مارا كه چنين دلسوخته و غرقه به خون مي آيد كوتاه كن اين قصه جانسوز اي شمع كز صحبت تو بوي جنون مي آيد با نوک انگشت کوچکش پلک های بسته ام را گشود. نگاهم ، بی تردید ، به سوی او پر گشود. در او آمیخت. سیراب شدم ، جان گرفتم ، با مهربانی دستهایش، بازویم را گرفت. کمکم کرد. برخاستم. او همچنان در من می نگریست ، من همچنان در او می نگریستم. گوئی از یک بیماری مرگبار، از زیر یک آوار، رها شده ام. خستگی قرن های سنگین و بسیار را ناگهان یکجا بر دوشهای دلم می کشم. او همچنان با بازوان ترد و شکننده اش که دو محبت مجسم اند مرا گرفته است. گویی بیمار رنجوری را می برد. گاه می افتم ، گاه می ایستم ، گاه می هراسم ، گاه تردید می کنم ، گاه دلم هوای بازگشت می کند، گاه ... اما او همچنان ، با گامهائی که نه سست می شود و نه تردید را می شناسد می رود و مرا نیز همچون سایه خویش با خود می کشد. نمی دانم به کجا؟ اما هر چه نزدیک تر می شویم ، وحشت در دلم غوغائی بیشتر دارد. هر چه پیشتر می رویم هوای بازگشت در من بیشتر می شود. اما ، او گوئی مامور است. رسالتی غیبی چنان نیرومندش کرده است که هیچ نبایستی را در پیش پای رفتنش نمی بیند. می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ستایش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گریستم ، گفتند بهانه است خندیدم ، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم [ 87/12/25 ] [ ] [ محسن ]
[ ]
[ 87/11/25 ] [ ] [ محسن ]
[ ]
۱۳۱۲ پنجشنبه دوم آذرماه، در روستای کاهک، از توابع سبزوار، و در حاشیهی کویر، زاده شد. زادگاه او را مزینان نیز گفتهاند؛ از آن رو که در مزینان بالید و نام خانوادگی او، در اصل، «مزینانی» است. مادرش زهرا امینی و پدرش محمدتقی نام داشت. پدر و اجداد پدری او در شمار عالمان دینی بودند. ...........
ادامه مطلب [ 87/11/25 ] [ ] [ محسن ]
[ ]
دنیارا نگه دارید می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ستایش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گریستم ، گفتند بهانه است خندیدم ، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم ! ادامه مطلب [ 87/11/24 ] [ ] [ محسن ]
[ ]
[ 87/11/22 ] [ ] [ محسن ]
[ ]
شريعتي اين سخنراني را سال 1349 ايراد كرده است و از آن تاريخ تاكنون، يعني در طول نزديك به 40 سال، همچنان نسخه صوتي و متن آن كه بارها به صورت كتاب منتشر شده است، دست به دست ميگردد. اين توفيق كه درباره كمتر كتابي در ايران اتفاق افتاده است، البته شامل بسياري از آثار ديگر شريعتي نيز ميشود. آثاري چون پدر مادر ما متهميم، چه بايد كرد، ابوذر، هبوط و... كه همگي در نسل جوان پيش و پس از انقلاب، نقش پل ارتباطي را براي حركت به سمت جامعهشناسي، فلسفه و نگاه عميقتر به اسلام دور از تحجر بازي ميكردند. در اين بين، فاطمه فاطمه است شايد به واسطه نگاه پيشرو هميشگي شريعتي به شخصيت محبوب مسلمانان، حضرت فاطمه (س) و نيز نامي كه بر اين كتاب گذاشته شد، جايگاه ويژهاي دارد. اين نام كه آخرين جمله كتاب است، چنان در بين اهالي كتابخوان ايران مرسوم شد كه به مرور ساختار جمله فاطمه فاطمه است، همچون يك ضربالمثلي سر زبانها افتاد... خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجهٔ بزرگ است، دیدم فاطمه نیست. آن چه در پي ميآيد گزيدهاي از كتاب «فاطمه، فاطمه است» است: ادامه مطلب [ 87/11/22 ] [ ] [ محسن ]
[ ]
نوروز یک جشن ملی است، جشن ملی را همه می شناسند که چیست نوروز هر ساله برپا می شود و هر ساله از آن سخن می رود. بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید پس به تکرار نیازی نیست؟ ... چرا هست
ادامه مطلب [ 87/11/22 ] [ ] [ محسن ]
[ ]
[ 87/11/22 ] [ ] [ محسن ]
[ ]
[ 87/11/22 ] [ ] [ محسن ]
[ ]
تا حال حرف زدن زبان را می شنیدم، حرف زدن قلم را می خواندم، حرف زدن اندیشیدن را، حرف زدن خیال را و حرف زدن تپش های دل را، حرف زدن بی تابی های دردناک روح را، حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ... ببین که چند زبان می دانم! من می دانم که چه حرف هایی را با چه زبانی بایدزد، من می دانم که هریک از این زبانها برای گفتن چه حرف هایی است. حرف هایی است که باید زد، با زبان گوشتی نصب شده در دهان، و حرف هایی که باید زد اما نه به کسی، حرف های بی مخاطب، و حرف هایی که باید به کسی زد اما نباید بشنود. اشتباه نکنید، این غیر از حرف هایی است که از کسی می زنیم و نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی نیست. از اینگونه بسیار است و بسیار کم بها و همه از آن گونه دارند؛ سخن از حرف هایی است به کسی، به مخاطبی، حرف هایی که جز با او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید بداند، نباید بشنود، حرف های عالی و زیبا و خوب این ها است، حرف هایی که مخاطب نیز نا محرم است! این چگونه حرف هایی است؟ این چگونه مخاطبی است؟ [ 87/11/22 ] [ ] [ محسن ]
[ ]
مگر با کلمات می توان از علی سخن گفت ؟ باید به سکوت گوش فرا داد تا از او چه ها می گوید ؟ او با علی آشناتر است.
علی کسی است که نه تنها با اندیشه و سخنش ، بلکه با تمام وجود و زندگی اش به همه ی دردها و نیازها و همه ی احتیاج های چند گونه بشری در همه دوره ها پاسخ می دهد .
آموزگار بزرگ "شهادت" اکنون برخواسته است تا به همه آنها که جهاد را تنها در "توانستن"می فهمند و به همه آنها که پیروزی بر خصم را تنها در "غلبه"می دانند، بیاموزد که :"شهادت" نه یک "باختن" که یک "انتخاب" است . و حسین وارث آدم که به بنی آدم زیستن داد و وارث پیامبران بزرگ که به انسان، "چگونه باید زیست" را آموخت . [ 87/11/22 ] [ ] [ محسن ]
[ ]
زندگی نامه و آثار دکتر علی شریعتی: دکتر علی شریعتی در دوم آذر سال ۱۳۱۲ در کاهک روستای کوچکی در کنارکویر، در نزدیکی سبزوار دیده به جهان گشود ... ادامه مطلب [ 87/11/22 ] [ ] [ محسن ]
[ ]
[ 87/11/16 ] [ ] [ محسن ]
[ ]
[ 87/11/07 ] [ ] [ محسن ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] |